تبلیغات اینترنتیclose
میزبان بی نگاه(محمد حقوقی)
پیچک ( محمد حقوقی )
شعر و ادب معاصر پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

میزبان بی نگاه

 

 مهمانان نا خوانده
یک به یک دست دراز می کنند
 و به چشم باز تو
 که دست به سویی دیگر دراز کرده ای
 می نگرند و می گذرند
آه ... که نخستین کلمات
رو به کدام خاطره ی غمناک پنجره ی تو باز شد
او که دیر در خانه ات را
 به روی هیچ میهمانی
 باز نخواهی دید
میزبان بی نگاه
که جهان تو
 تنها دست و دل تو
 گوش و زبان تو بود
 که دیگر نیست
 که دیگر نیستی
رفته ی بی آمد
که اگر دیگر بار می آمدی
 دیوارها همه
 با شنیدن گام آرام تو
 سر فرود می آوردند
 و باز در برابر اندام تو
 به احترام
قیام می کردند
 تا چهره های گوناگون تو را در اینه های مکرر بتابانند
 و نگاه بی تاب ما را در تاب تماشای تو
 از تربیع تا ماه تمام
 در گهواره بی آرام بخوابانند
 دریغا ، اما که دیگر خانه ی ایینه از تصویر تو خالی ست
 تو که سایه ی روان و ایان ات را
 چراغ ها
 دیگر به بدرقه نمی روند
 به پیشواز نمی ایند
آه
 نگاه ...! صندلی ات را
 که چگونه در آن گوشه
 تنها و غمگین نشسته است
 و بر بالین تخت رؤیات
 رادیو تاریک ات را
که چگونه نگران فانوس سر انگشتان توست
 تو که دیگر هرگز باز نخواهی گشت
تا انگشتری صداهای همه ی زمان ها را
که چشم نگین اش
 آب از چشمه ی روشن دل تو برده ست
 به رسم هدیه ای بی همتات
 ببخشم
تو که زیباترین صدا
 صدای تینا ت بود
 آن گاه با جمله ی آشناش
خنده بر لب ، آمد
 خنده ، بر لب می نشاندی
 و می نشستی
تا با تکیه به متکای اتاق نیما ت
در شمیم نسیم باغ سبز
باز شوی
 و با نیروی جادوی نیلوفران رقصان
نگاه ات را
 به جستجوی چراغ سقف
 این سو و آن سو بگردانی
 تا همچنان نور با عبور از شبکیه ات
 آرام آرام از شبکه ی یادهات
بر دل
 اوفتد
 و از آن همه یاد
شاهیاد دو نهال دیروز چشمباغ دیدنت
 تینا و نیما
 که امروز دو سرو بالای شنیدنیت شده اند
 تنها دیدنی و شنیدنی تو
 از آن هنگام که دور نگاه ات دیگر
 هیچ تصویری را ضبط نکرد
 تا شب و روز
 تینا ی رؤیات
 ونیما ی عصات
 همراه همسر همیشه همنوات
 زیباترین صدا و سیمای تو باشند
 تو باپیام های مدام تنها گیرنده و فرستنده ات
 گوش و زبان
که تنها بانوی همیشه بات
 باز می گرفت و باز می فرستاد
فاطی ! نیما رفت؟
 فاطی ! تینا آمد ؟
فاطی! قطره ی چشم
 فاطی ! فنجان شیر
فاطی
 فاطی
 واژه ی پاک پاک از ضمیر تو ناگاه
 تو که دیگر نیستی
 تا رادیو یادگار خاموش تو
کنار گوش تو
 دیگر بار رو به همه ی دنیا باز شود
تو ! باگریه ی گاهگاهی ات
 که تنها خدات می دید
 و گاه نیز ما ت
 که چه تاریک
 چه تلخ بود
 گمشده ی گاهگاه
 آنگاه که صدای دستهات را می شنیدیم
که از دیوارها ، راه آشنا را می پرسید
 و از آن همه ، آن دیوار
 که با نگاه یاد زخم پریر سرت
 حالی
 سر
 به زیر
 افکنده است
همان دیوار آشنا با دستهات
در باغچه ی خانه پار و پیرار
 که از آب و آفتاب
طاق پشت طاق می زدند
 رنگین کمان های چتری چشم من
 و بادبزن های آبی روح تو
 که دیگر
 رفته ست
 رفته ست
 رفته ست
آه ...! چه قافله ای ؟
 چه تند ؟
 انگار که قدمی
از گرمای برون
 از عرق گرم حیاط عصر تابستان
 تا سرمای درون
 تا عرق سرد حیات عصر زمستان
 آه ...! چه فاصله ای ؟
 چه کم ؟
 انگار که دمی
و آنگاه که پلک های تو
 آرام آرام
فرو خواهد افتاد
و رادیو دوست ات
 در آخرین خبر خود خواهد خواند : که زود
که تو نیز خاموش خواهی شد
 با این همه هرگز ! هرگز نگران مباش
 که دیگر حیاتی در حیاطی دیگر
 نخواهی داشت
که فراموش خواهی شد ، نه
 که آغوش خاک مادر
 این بارت
 بی اندیشه و اندوه
 خواهد پرورد
 ازنهال تازه بال تر
 تا درخت بی خزان انبوه
 همه زیبایی
همه شکوه
 با سایبانی بلند
 که از فواصل دور
 کنار چشمه ای تابنده و زلال
 چون اشک چشم
 دلکش ترین اطراقگاه قوافل فرداست

 

 

محمد حقوقی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه شعر سپید جلد اول, | بازديد : 265