تبلیغات اینترنتیclose
خاطره (محمد حقوقی)
پیچک ( محمد حقوقی )
شعر و ادب معاصر پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خاطره

 

 

همان یک بار بود تنها که در کنارم ایستاد
 و مثل همیشه ، که عشف به خاطره ، به جعل خاطره اش بر

می انگیخت
 بر نینگیخت
و حتی مثل همیشه که به من شما می گفت
شما نگفت
و به راستی چه تفاوت می کند که سنگ آفتاب را
از لوتسرن فرستاده باشد یا برن
تنها من خوانده باشم ، یا ما همه
 یک کلمه تغییر کرده باشد یا کلمه ها همه
اما البته تفاوت می کند که آن روز
 تسلیتی از من شنیده باشد یا نه
 یان اندوهی در چهره ام دیده باشد یا نه
 همان روز همان یک بار که نزدیک آمد در کنارم ایستاد و بی هیچ اثری از سر گذشتی یا خبری از در گذشتی از کنارم دور شد
که بعدها دانستم ، که او نمی دانست ، که من از هما نمی دانم هم چنان که کنون نیز ، که دیگر زبان اش بسته است و به خاطره ها پیوسته است ، نمی داند که من هنوز خود را شما نمی دانم
 و دریغا دریغ ، که دیگر نیست ، تا در گوش او هر دو تسلیت را یک جا چون دو گوهر سیاه در صدف بنشانم و بنشینیم و گوش هام را
 آن چنان که او بارها به منسپرده بود به او بسپارم
بارها در آن شب ها که ما شب بیدارها با هم می بودیم می خواندیم
 می شنودیم ، می خوردیم می نوشیدیم و من به او می گفتم که : رفیق ! همیشه نمی توان حتی با احتیاط از چراغ قرمز گذشت
اما او حتی وقتی که خون در پشت پوست اش چراغ می زد هیچ

 نمی اندیشید و همیشه با خنده می گفت : مگر شما خود بارها از آن قصاره ها نمی گفتید و از آن جمله ، یکی این که تا او آمد تو رفته ای ، پس چه وحشتی دارد گاهی که مرد و مرگ همدیگر را نخواهند دید
اما اگر آن ها همدیگر را دیده باشند ... ؟ آه
آه ... ! همسفر غمگین ام ! مانا تو بگو
چگونه خبر را بگیرم و نپذیرم وقتی که سنگ نیستم
 خبر را زنم داد
 آن چنان شکیبا
خونسرد
 و با آن چنان شگردی زیبا که یک روز تمام طول کشید تا فهمیدم . اما جز زنم که دیگر چیزی نمی شنید گوشی نداشتم
 که اندوهم را از آن
 بیاویزم
 و نه چاره ای جز این که گوشی را بردارم و با مادلن که شاید هم کنون در فنجان قهوه اش در لوتسرن به دنبال من می گردد ، خبر را در میان بگذارم و بگویم که او هرگز در انتظار تکسی نخواهد ماند
 راستی مادلن ! یادت می اید می گفتم این کافه مرا همراه با صفحه ی اپرای کارمن به کافه مرمر جلفا می برد با خاطره ی بالت گایانه
وقتی که صحبت از سنگ آفتاب بود
و بعد در کنار آژانس اگزیستانس که ما ادامه دادم چه بسا او نیز هم کنون در خیابان نظر منتظر تکسی است . و تو گفتی : چه بسا سنگ آفتاب را هم در همین کافه برگردانه بوده است . یادت می اید ؟
خاطره ای که همیشه با ماست
که هنوز هستیم
 و از میان ما ، من ، در هاله ای از اندوه او
که دیگر نیست
و اگر نه
 پشت سنگ آفتاب برای همیسه خفته ست و گوشی را گذاشتم . و در گوش زنم که دشات آوازی غمناک می خواند گفتم : خامش
 می شنوی ؟
 گفتی : ها
گوش
 صدای اوست انگار کسی به دیدارش رفته ست ، صدای اوست
می شنوی ؟ بشنو
 تو
تو همه چهره هایی و هیچ یک از آن ها
 چهره ی بی شمار دوشیزه : شما؟
 آه ... شما ! شما ! شما
تو همه چهره هایی و هیچ یک از آن ها
 ملوسینا ! لورا ! ایزابل ! هما
 آه ... هما ! هما ! هما

 

محمد حقوقی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه شعر سپید جلد اول, | بازديد : 244